حكيم زجاجى
224
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
125 به شهر مدينه برآورد دست * يكى را گشاد و يكى را ببست بدان هيبت و صولت و بند تيز * بسى برد بر نامداران ستيز ز پشت حسين على [ بد ] زنى * كه چون او نبد زن [ به هر برزنى ] ز دوران گردون دون گشته پير * كمانى شده قد مانند تير سه فرزند بودش چو تابنده ماه * جوانان با دانش و دستگاه 130 فرستاد مجال ( ؟ ) فاسق پيام * به نزد زنى پير ، بىناموكام كه با من درآور به پيوند سر * زن من بشو « 1 » دختر نامور كه تا من سرافراز گردم به تو * ز دل فرش غم درنوردم به تو زن پير دادش به دانش جواب * كه رو برمگرد از طريق صواب مرا نيست اى نامور وقت شوى * به آب حيا دست از من بشوى 135 مرا سال برتر ز هفتاد شد * حديث زن و « 2 » شوهرى باد شد ز دامان من دست كوتاه كن * روان را سوى روشنى راه كن ز گفتار آن زن برآشفت مرد * به نزدش دگربار پيغام كرد كه گر درنيايى به پيمان من * سرت را بپيچى ز فرمان « 3 » من پسر دارى اندر مدينه سه چار * در اين شهر كرده فساد آشكار 140 نبيد آن « 4 » سران آشكارا خورند * به گفتار جد و پدر ننگرند بگيرم زنم حدشان آشكار * به زندان كنم تا بميرند زار بترسيد بيچاره زآن گفتوگوى * بهسوى خدا كرد از بيم روى بهسوى يزيد از خرد « 5 » نامه كرد * نبشت اندرآن نامه « 6 » گفتار مرد بناليد از دست آن بدنشان * به درگاه سردار گردنكشان 145 چو برخواند نامه يزيد دلير * بغريد بر جاى مانند شير چنين گفت با بندگان شهريار * كه جايى رسيد آن سگ نابكار كه « 7 » خواهد زن از آل حيدر به زور * سرش را بكوبم به سم ستور چنان گشت آكنده از مال من * كه زن خواهد اكنون از آن انجمن
--> ( 1 ) مشو ( 2 ) زنان ( 3 ) اصها ( 4 ) بنيلدن پسران ( 5 ) خود ( 6 ) كار ( 7 ) چه